محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4480

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ابن محمد و عبادة بن ابرد و حماد بن عامر پيش وى آمدند و گفتند : « چرا نصر قدرت و ولايت خويش را به دست قوم تو سپارد ؟ مگر ترا از سرزمين تركان وزير تسلط خاقان برون نياورد كه دشمنت بر تو جرأت نيارد . اما با وى مخالفت كردى و از كار عشيرهء خويش جدايى گرفتى كه دشمنشان در آنها طمع آورد ، ترا به خدا قسم مىدهيم كه جمع ما را به پراكندگى مبرى . » حارث گفت : « من ولايت را به دست كرمانى مىبينم اما كار به دست نصر است . » و آنچه را مىخواستند نپذيرفت و سوى باغى رفت كه از آن جمرة بن ابى صالح سلمى بود مقابل قصر بخاراخذاه ، و آنجا اردو زد و كس پيش نصر فرستاد كه كار را به شورى واگذار . اما نصر نپذيرفت و حارث برون شد و سوى خانه هاى يعقوب بن داود رفت و جهم ابن صفوان وابسته بنى راسب را بگفت تا مكتوبى را براى كسان خواند كه روش حارث در آن بيان شده بود كه تكبير گويان برفتند . حارث كس پيش نصر فرستاد كه سلم بن احوز را از نگهبانان خويش بردار و بشر ابن بسطام برجمى را بگمار . و چون ميان سلم و مغلس بن زياد سخن افتاد و مردم قيس و تميم پراكنده شدند نصر او را برداشت و ابراهيم بن عبد الرحمان را گماشت . پس از آن كسانى را برگزيدند كه آنها را جمع عامل به كتاب خداى ناميدند : نصر مقاتل بن سليمان و مقاتل بن حيان را برگزيد . حارث نيز مغيرة بن شعبهء جهضمى و معاوية بن جبله را برگزيد . گويد : نصر به دبير خويش گفت كه آنچه را از سنتها مىپسندند و عاملانى را كه معين مىكنند بنويسد كه آنها را به دو مرز ، مرز سمرقند و مرز طخارستان ، بگمارد و روشها و سنتهايى را كه مىپسندند به كسانى كه بر مرزها هستند ، بنويسد . گويند : سلم ابن احوز از نصر اجازه خواست كه حارث را به غافلگيرى بكشد اما نپذيرفت و ابراهيم بن صايغ را برگماشت كه پسر خويش اسحاق را با فيروزه به مرو مىفرستاد . گويد : و چنان بود كه حارث وانمود مىكرد كه صاحب پرچمهاى سياه هم